بخش ۸۱ - فی الکرامة
سنایی غزنویاز درونش چوبوی جان یابند
بی زبانان همه زبان یابند
دلش از بند ملک بربایند
ملکوت جهانش بنمایند
تا کند عقلش از پی رازی
گرد میدان عشق پروازی
دل و جانش نهفته شد حق جوی
شد زبانش به حق اناالحق گوی
راه دین صنعت و عبارت نیست
جز خرابی در او عمارت نیست
چون تو گشتی خموش منطیقی
ور بگویی بسان بطریقی
مرد باید که چون خلیل بود
تا ز حق ظل او ظلیل بود
زهره دارد زمانه از بیمش
یک نفس بر زند به تعلیمش
موسیی را که خفته کونست
فر عونش هلاک فرعونست
عرش چون فرش زیر پای آرد
جغد باشد ولی همای آرد
خواجه این و آن سرای شود
بنده مخلص خدای شود
