بخش ۱۱ - اندر درود دادن بر او و آل او صلّیالله علیهوسلّم
سنایی غزنویتا به حشر ای دل ار ثنا گفتی
همه گفتی چو مصطفا گفتی
نام او بردی از جهان مندیش
حور دندان کنان خود آید پیش
دوزخ از نام او چنان برمد
که ز لاحول دیو جان برمد
هرچه خواهی درایت او دان
وآنچه یابی عنایت او دان
عقل از آن نامدار مشهور است
که در آن کارگاه مزدور است
جان از آن در میان عز و بقاست
که از آن روی در امید لقاست
جان که آن روی را نخواهد دید
نیست جان بلکه پارگین پلید
خاک او باش و پادشاهی کن
آن او باش و هرچه خواهی کن
هرکه چون خاک نیست بر در او
گر فرشته ست خاک بر سر او
عقل چون برد شخص او را نام
نفس کلی زبان کشد در کام
عقل کل بی بهاش چیز نشد
تا نشد چاکرش عزیز نشد
