بخش ۴ - التمثیل فیالعالم والمتعلّم
سنایی غزنویاز عمل مرد علم باشد دور
مثل این مهندس و مزدور
آن ستاند مهندس دانا
به یکی دم که پنج مه بنا
وآن کند در دو ماه بنا کرد
که نبیند به سالها شاگرد
باز شاگرد آن چشد ز سرور
که نیابد به عمرها مزدور
مزد این کم ز مزد آن زانست
کین به تن کرد و آن به جان دانست
آن نکرده بدیده قسمش را
وین بکرده بمانده اسمش را
بوده بیند کسی که جانورست
آنکه نابوده بیند آن دگرست
هرکه شد جان ز علمش آسوده
بوده دانست و دید نابوده
جان عالم بود مآلی بین
دیده جاهلست حالی بین
زانکه نازیرکان و طراران
گل فرستند سوی گل خواران
باز عالم چو بیندش با گل
سرد گرداندش گل اندر دل
