بخش ۱۳ - التمثّل فی احتراق العشق و اظهاره
سنایی غزنویرفت وقتی زنی نکو در راه
شده از کارهای مرد آگاه
دید مردی جوان مر آن زن را
کرد پیدا در آن زمان فن را
بر پی زن برفت مرد به راه
زن ز پس کرد با کرشمه نگاه
کای جوانمرد بر پی ام به چه کار
آمده ستی به خیره رو بگذار
مرد گفتا که عاشق تو شدم
ای چو عذرا چو وامق تو شدم
بیم آنست کز غم تو کنون
بدوم در جهان شوم مجنون
شد وجودم بر آن جمال ز دست
شیشه جان به سنگ غم بشکست
با من اکنون نه حال ماند و نه هوش
شد زیادت مرا جهان فرموش
ظاهر و باطنم به تو مشغول
گشت و شد از جهانیان معزول
کرد حیلت بر او زن دانا
زانکه آن مرد بود بس کانا
گفت گر شد دلت به من مشغول
شد وجودم دل ترا مبذول
