بخش ۵ - اندر عذر انبساط گوید
سنایی غزنویچون خرد در لبت به جان نگرم
چون قلم بر خطت به جان گذرم
آینه روشنی به دست خرد
کس در آن روی دم نیارد زد
پیش تو چون سنان کمر بندم
خون همی گریم و همی خندم
همچو چنگ ار در هوات زنم
رسن اندر گلو نوات زنم
خواجه آگه که راز مطلق گفت
رسن اندر گلو اناالحق گفت
کانکه از بیم نفس بگریزد
عشق با خون دل درآمیزد
حرز خواجه پس از فراق تنش
وصل حق بود جمله سخنش
پشت را روی باش و خیره مجه
بر سر دار دست و پای منه
زانکه در کلمن رموز ازل
خاصه آنگه که جان شنید غزل
حق چو مر خواجه را پدید آمد
پره رمز را کلید آمد
از نخست آوریده این پیغام
به پسین آفریده این خود کام
