بخش ۳۷ - در انسانی و حیوانی گوید
سنایی غزنویهست ترکیب نفس انسانی
نفسی و عقلی و هیولانی
از دل و جان و نیروی فایت
حد او حی ناطق مایت
گل و دل دان سرشته آدم
این برآن آن برین شده درهم
هرچه جز مردمند یک رنگند
یا همه صلح یا همه جنگند
روح انسان عجایبیست عظیم
آدم از روح یافت این تعظیم
بلعجب روح روح انسانیست
که در این دیوخانه زندانیست
گاه با امر سوی حق یازد
گاه با خلق خالکی بازد
فلکی زیر دست او پیوست
او خود از دست خویش هفت بدست
پایی اندر تن و یکی در جان
متحیر بمانده چون مرجان
گل و دل آدمی چو نخچیر است
هم زبونست و هم زبون گیرست
گاه عاجز ضعیف تن ز تبی
گاه همچون سبع پر از شغبی
