بخش ۴۹ - فی ذمِ حبّ الدّنیا و منع شرب الخمر
سنایی غزنویمی همی خور کنون به بوی بهار
باش تا بردمد ز گور تو خار
ای چو فرعون شوم گردنکش
از ره آب رفته در آتش
چکنی در میان رنج خمار
کار آبی که آتش آرد بار
زان چنان خون که از لگد ریزند
پس ز تابوت خم برانگیزند
نه که زنده شوی گزنده شوی
از لگد مرده ای چه زنده شوی
چون چو شیران به کرد خود نچری
همچو روباه خون رز چه خوری
عشق بیرون برد ترا ز خودی
بی خودی را بدان ز بیخردی
با خرد میل سوی مل چکنی
سپر خار برگ گل چکنی
