بخش ۲۹ - فی ترک المخالطة معالاوباش
سنایی غزنویخلق جز مکر و بند و پیچ نیند
همه را آزمودم ایچ نیند
گر همه در برت فرو ریزد
مرد عاقل درو نیاویزد
گر نه ای همچو مه به نور گرو
همچو خورشید باش تنها رو
مهر پیوسته یک سواره بود
ماه باشد که با ستاره بود
هرکه تنها روی کند عادت
همچو خورشید شب کند غارت
مرد را دلشکسته دارد جفت
تیر را پای بسته دارد جفت
با چنین تیرها و جوشنها
دانکه تنها ترا به از تن ها
ملک عالم به زیر تنهاییست
مرد تنها نشان زیباییست
