بخش ۳۷ - التمثیل فی اعتقادالسوء والخوف من قلّة الرزق
سنایی غزنویبود مردی معیل بس رنجور
شده از عمر و عیش خویش نفور
مرد را ده عیال و کسب قلیل
گشت بیچاره زار مرد معیل
از عیال و طفول رخ برتافت
به دگر ناحیت سبک بشتافت
وآن عیالان به شهر دربگذاشت
راحت خویشتن در آن پنداشت
به سر چاهساری آمد مرد
بخت بنگر که با معیل چه کرد
دید مردی نشسته بر سر چاه
دلو با حبل برنهاده به راه
مرغکی بس ضعیف و بس کوچک
که ز گنجشک بود او ده یک
گفت مردا سبک بکن کاری
تا برآید مگرت بازاری
از من ای خواجه صد درم بستان
مرغ را زآب تشنگی بنشان
