بخش ۲۰ - حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت
سنایی غزنویگفت یک روز کوفیی به هشام
کای ز ما همچو شیر خون آشام
زنده باشیم جان ما تو خوری
چون بمیریم مال ما تو بری
شد از این دست جور سخت کمان
عالمی سست پای و سرگردان
تو در این دور جور سلطانی
کار بر وفق طبع می رانی
سیم درویش و بیوه آوردی
حلقه فرج استران کردی
شهر از این ظلم و جور گشت خراب
خلق از این آفتاب شد سیماب
مردمان قفل و پره بنهادند
تا کلید جهان ترا دادند
روستا پر ز بی نوایی تست
هرکجا مسجدی گدایی تست
