شمارهٔ ۱
دیده تحمل نمی کند نظرت را پرده برافگن رخ چو ماه و خورت را نزد من ای از جهان یگانه بخوبی ملک دو عالم بهاست یک نظرت را مشکلم است این که چون همی نکند حل آب سخن آن لبان چون شکرت را عشق
۱۳۲ شعر از سیف فرغانی
دیده تحمل نمی کند نظرت را پرده برافگن رخ چو ماه و خورت را نزد من ای از جهان یگانه بخوبی ملک دو عالم بهاست یک نظرت را مشکلم است این که چون همی نکند حل آب سخن آن لبان چون شکرت را عشق
ای که در صورت خوب تو جمال معنیست قبله روح از آن روی کنم کان اولیست هر کرا قالب دل جان نپذیرفت از عشق همچو تمثال بود صورت او بی معنیست ره نماینده همیشه بظلال عشق است ماه روی تو که ی
ای ترا در کار دنیا بوده دست افزار دین وی تو از دین گشته بیزار و ز تو بیزار دین ای بدستار و بجبه گشته اندر دین امام ترک دنیا کن که نبود جبه و دستار دین ای لقب گشته فلان الدین والدنی
چو بگذشت از غم دنیا بغفلت روزگار تو در آن غفلت ببی کاری بشب شد روز کار تو چو عمر تو بنزد تست بی قیمت نمی دانی که هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو چه روبه حیله ها سازی ز بهر صید عوان
ایا سلطان لشکرکش به شاهی چون علم سرکش که هرگز دوست با دشمن ندیده کارزار تو ملک شمشیرزن باید چو تو تن می زنی ناید ز تیغی بر میان بستن مرادی در کنار تو نه دشمن را بریده سر چو خوشه تی