شمارهٔ ۱۰
هر لحظه سیل دیده به خون می کشد مرا سودای گیسویت به جنون می کشد مرا گر به وعده های دل خلافت کشد رواست سوی سراب سوز درون می کشد مرا تا عشق در درون دل من قرار یافت از کارگاه عقل برون
۱۲۲ شعر از ابراهیم شاهدی دده
هر لحظه سیل دیده به خون می کشد مرا سودای گیسویت به جنون می کشد مرا گر به وعده های دل خلافت کشد رواست سوی سراب سوز درون می کشد مرا تا عشق در درون دل من قرار یافت از کارگاه عقل برون
چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم خوشا دمی که به درد و غمش به هم باشیم به تاج و تخت شهان سر فرو نمی آریم اگر چه از سگ کویش به قدر کم باشیم به مال و جاه جهان نیست احتشام ولیک گدای کوی
خواهم که با تو قصه خود در میان نهم چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم بر لوح جان نماند گمان و خیال و وهم از بس که داغ درد تو بر لوح جان نهم دارم هوای آنکه شوم خاک پای تو من کز شرف قدم
به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم همی خواهم که من با کاکلش سودا به سر بندم به زنجیر سر زلفش دلم در قید محکم بود فروزان کاکلش بر سر بهر سو بند بر بندم دلم بگرفت در غربت کجایی سا
مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم کجا دل می کشد با باغ و با گل گشت و صحرا هم سگانت را به روزعرض هر یک را نهی کامی چه شد گر یاد آری در میان مردم از ما هم مرا یک روز خالی نیست