شمارهٔ ۱
لب بر لب من نهاد و نرمک می گفت جانت چو به لب رسید خود را دریاب
۷ شعر از امیر شاهی سبزواری
لب بر لب من نهاد و نرمک می گفت جانت چو به لب رسید خود را دریاب
یار بگذشت و نبودش سر حال دل ما گفتم انصاف نه این است همان دم برگشت
سخن تا چند گویم پیچ در پیچ ترا من دوست می دارم دگر هیچ
محرم ما را سر رفتن نبود نیست کنون هم سر برگشتنش
آن بت چو ز دوستی کناری دارد ما نیز ز دوستی کناری گیریم
هر کرا چشم بر حبیب منست گر بود چشم من رقیب منست
به خلوت تو اگر جبرییل ره می یافت هزار بار چو پروانه بال و پر می سوخت