غزل شمارهٔ ۱
هر چه گفتم عیان شود به خدا پیر ما هم جوان شود به خدا در میخانه را گشاد یقین ساقی عاشقان شود به خدا هر چه گفتم همه چنان گردید هر چه گویم همان شود به خدا از سر ذوق این سخن گفتم بشنو
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
هر چه گفتم عیان شود به خدا پیر ما هم جوان شود به خدا در میخانه را گشاد یقین ساقی عاشقان شود به خدا هر چه گفتم همه چنان گردید هر چه گویم همان شود به خدا از سر ذوق این سخن گفتم بشنو
گر بیازارد مرا موری نیازارم و را خود کجا آزار مردم ای عزیزان من کجا نزد ما زاری به از آزار بی زاری مباش تا نگیرد بر سر بازار آزاری تو را در طریقت هر چه فرمایی به جان فرمان برم ماجر
چون بر آمد از دل جام آفتاب نزد ما هر دو یکی شد برف و آب مجمع البحرین جامست و شراب این شراب و جام آبست و حباب جام می بردست می گردم به ذوق در خرابات مغان مست و خراب کس نبیند از هزارا
جان کیست بنده حرم کبریای دل یا روح چیست خادم خلوتسرای دل در چارسوی عشق که بیرون دو سراست صد جان روان دهند به یکدم بهای دل از جان به سوز سینه که یابی وصال جان در جان بساز چشم که بین
بایزید است جان و هم جانان دل بایزید است سرور و سلطان دل بایزید است پیشوای اهل دل بایزید است مقتدای جان دل بایزید است کاشف اسرار غیب بایزید است واقف سبحان دل بایزید است قایل قول بلی