غزل شمارهٔ ۱۳۸۸
پادشاهی با گدایی ساخته سایه ای بر فرق ما انداخته بر سریر دل نشسته شاه عشق ملک دل از غیر خود پرداخته مجلس مستانه ای آراسته ساز جان ما خوشی انداخته برده گوی دلبری از دلبران مرکب عشقش
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
پادشاهی با گدایی ساخته سایه ای بر فرق ما انداخته بر سریر دل نشسته شاه عشق ملک دل از غیر خود پرداخته مجلس مستانه ای آراسته ساز جان ما خوشی انداخته برده گوی دلبری از دلبران مرکب عشقش
عشق او خوش آتشی افروخته غیرت او غیر او را سوخته عشقبازی کار آتش بازی است او چنین کاری به ما آموخته گنج او در کنج دل ما یافتیم دل فراوان نقد از او اندوخته نور ما روشنتر است از آفتاب
دلبر سرمست ما یار خوشی نو خاسته است دل به عشقش از سر هر دو جهان بر خاسته است آفتاب از شرم رویش رو نهاده بر زمین مه به عشق ابرویش همچون هلالی کاسته است زاهدان را زهد بخشیدند و ما را
بر همه ذرات عالم آفتابی تافته بینم و هر ذره ای از وی نصیبی یافته تار و پود و صورت و معنی و جسم و جان ما تافته بر همدگر خوش جامه ای را بافته کس نمی یابم در این صحرا که محرومست از او
عقل در کوی عشق سرگشته چون گداییست در به در گشته خبری یافته ز میخانه زان خبر مست و بی خبر گشته دیده نقش خیال او دیده آب از آن روش در نظر گشته همچو پرگار گرد نقطه دل سالها جان ما به