غزل شمارهٔ ۱۴۳۰
دیده صبح از تو منور شده طره شام از تو معنبر شده باد صبا بوی تو را یافته عالم از آن بوی معطر شده در نظر اهل نظر کاینات نقش خیالیست مصور شده صورت و معنی چو مه و آفتاب هر دو به هم نیک
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
دیده صبح از تو منور شده طره شام از تو معنبر شده باد صبا بوی تو را یافته عالم از آن بوی معطر شده در نظر اهل نظر کاینات نقش خیالیست مصور شده صورت و معنی چو مه و آفتاب هر دو به هم نیک
جز یکی نیست بیایید که گوییم همه همه از عین یکی باز بجوییم همه ای که گویی که چنان گفت و چنین می گوید وقت آن است که در آب بشوییم همه ما همه آب حیاتیم و همه بحر محیط گرچه مانند حبابیم
فارغ است این ساقی ما از همه باز آورده است ما را از همه روز امروز است دیشب در گذشت بگذر از فردا و فردا از همه آبرو گر بایدت با ما نشین ما ز دریا جو و دریا از همه عارفانه شرح اسما را
از همه پنهان و پیدا از همه کی شناسد این سخن را بر همه آفتابی می نماید ماه ما این چنین نوری بود در خور همه می برنگ جام پیدا آمده یک شرابست او ولی ساغر همه ساقی ار بخشد تو را خمخانه
برافشان کلاله ز روی چو لاله صراحی به دست آر پرکن پیاله مکن عیب رندان اگر باده نوشند که پیش از من و تو چنین شد حواله اگر عشق جانان مرا حاصل آید روان جان سپارم چو این است احاله منم ب