غزل شمارهٔ ۱۵۱۷
ماه من امشب برآمد خوش خوشی دلبرم از در درآمد خوش خوشی در چنین شب این چنین ماه تمام وه که خویم در خور آمد خوش خوشی چشم من روشن شد از دیدار او آرزوی من برآمد خوش خوشی خوش خوشی از مجل
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
ماه من امشب برآمد خوش خوشی دلبرم از در درآمد خوش خوشی در چنین شب این چنین ماه تمام وه که خویم در خور آمد خوش خوشی چشم من روشن شد از دیدار او آرزوی من برآمد خوش خوشی خوش خوشی از مجل
ز من توحید می پرسی جوابت چیست خاموشی بگفتن کی توان دانست گویم گر به جان کوشی ز توحید ار سخن گویی موحد گویدت خاموش سخن اینجا نمی گنجد مقام تو است خاموشی تو پنداری که توحیدست این قول
بر تخت دلم نشسته شاهی شاهی و چگونه شاه ماهی قدسی ملکی ملک صفاتی عالی قدری جهان پناهی بر دست گرفته جام باده مستانه نهاده کج کلاهی جان بنده و عقل خادم از دل تختی و عشق پادشاهی ما راه
دوش رفتم در خرابات مغان رندانه مست دیدم آنجا عارفان و عاشقان مستانه مست جوشش مستی فتاده در نهاد خم می جان و دل سرمست گشته ساغر و پیمانه مست جام می در داده ساقی خاص و عام مجلسش آشنا
درآمد از درم خوش پادشاهی که دیده این چنین شاهی چو ماهی همه ارواح پاکان در رکابش به شوکت پادشاهی با سپاهی نهادم سر به پایش بوسه دادم ندارم غیر لطفش عذرخواهی به حمدالله که از لطف الل