غزل شمارهٔ ۱۵۶۰
گر جلال و جمال می جویی از دو کامل کمال می جویی می ما را به ذوق می نوشی عین آب زلال می جویی آفتابی مه تمام بجو تا کی آخر هلال می جویی کام دل را کجا به دست آری چون تو نقش خیال می جوی
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
گر جلال و جمال می جویی از دو کامل کمال می جویی می ما را به ذوق می نوشی عین آب زلال می جویی آفتابی مه تمام بجو تا کی آخر هلال می جویی کام دل را کجا به دست آری چون تو نقش خیال می جوی
از برای خدا بیا ساقی بده آن جام جانفزا ساقی عاشق و رند و مست و اوباشیم نظری کن به حال ما ساقی نفسی بی شراب نتوان بود پرکن آن جام می بیا ساقی درد ما را به جرعه دردی خوش بود گر کنی د
آمد آن ساقی سرمست و به دستش جامی گوییا می طلبد همچو من بدنامی در همه کوی خرابات جهان نتوان یافت دردمندی چو من عاشق درد آشامی همدم جام شرابیم و حریف ساقی یکدمی همدم ما شو که بیابی ک
بر سر ما اگر نهی قدمی کرمی باشد و چه خوش کرمی دلبرم گر جفا کند جاوید نرسد بر دلم از او المی همدمی گر دمی به دست آید دو جهانش فدا کنم به دمی شادمانم به دولت غم او با غم او چه غم خور
ای که هستی به علم برهانی عالم عالم سخندانی گر بدانی که ما چه می گوییم علم خود را به علم کی خوانی مفلسی از کمال دانایی گر تو دانا به علم برهانی