غزل شمارهٔ ۲۸۲
مرغ صحرایی به دریا مایل است مرغ آبی هم به دریا مایل است ما نه دریاییم و دریا عین ماست هر که او با ماست با ما مایل است ترک راهمت به ترکستان کشد خاطر هندو به مأوا مایل است نفس خواجه
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
مرغ صحرایی به دریا مایل است مرغ آبی هم به دریا مایل است ما نه دریاییم و دریا عین ماست هر که او با ماست با ما مایل است ترک راهمت به ترکستان کشد خاطر هندو به مأوا مایل است نفس خواجه
دردمندیم و دوا درد دل است درد دل درمان دوای مشکل است خانه دل خلوت خالی اوست خوش دلارامی که ما را در دلست عاقل ار پندی به عاشق می دهد وعظ او نزدیک ما بی حاصل است حق پرست و ترک باطل
رند سرمست فارغ البال است بی غم از قال و ایمن از حال است نی که موجود ثانیش خوانند بر الف نزد عارفان دال است سر فدا کن چه قدر زر باشد خرقه چو بود که مال پامال است خواجه گر راه میکده
عشق است که وارسته ز نقصان و کمالست عشق است که آسوده ز هجران وصال است اثبات مثالش نتوان کرد ولیکن این نفی مثال تو یقین عین مثال است گویند سوی الله خیال است و حقیقت این نیز خیال است
ما را همه شب شب وصال است ما را همه روز روز حال است از دولت عشق پادشاهیم سلطانی عشق بی زوال است گویا ز خدا خبر ندارد هر دل که اسیر جاه و مال است بگذر ز جان و عیش جان جو کاسباب جهان