غزل شمارهٔ ۳۲۵
چشم ما از نور رویش روشنست مهر و مه چون یوسف و پیراهنست نور اول روح اعظم خوانمش بلکه او جان است و عالم چون تنست مجلس او بزم سرمستان بود جرعه ای از جام او شیر افکنست عشق می گوید سخنه
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
چشم ما از نور رویش روشنست مهر و مه چون یوسف و پیراهنست نور اول روح اعظم خوانمش بلکه او جان است و عالم چون تنست مجلس او بزم سرمستان بود جرعه ای از جام او شیر افکنست عشق می گوید سخنه
چشم چراغ من ز نور روی جانان روشنست بنگر چنین نور خوشی در دیده جان منست نقش خیالی می کشم بر دیده دیده مدام می بین به نور چشم ما کاین یوسف و پیراهنست با ما در این دریا در آب نگر حباب
درد دل دارم و دوا این است عشق می بازم و هوا این است در خرابات باده می نوشم عمل خوب بی ریا این است خوش بلاییست عشق بالایش راحت جان مبتلا این است از غم دی و غصه فردا بگذر امروز و حال
دردمندیم و آن دوا این است راحت جان مبتلا این است نقش رویش خیال می بندم در نظر نور چشم ما این است دل ما جان خود به جانان داد دولت و دین دو سرا این است عقل بیگانه رفت و عشق آمد یار س
کفر زلفش که رونق دین است مهتر هند و سرور چین است دل ما می برد به عیاری کار طرار دایما این است نور چشمست و در نظر دارم چه کنم دیده ام خدا بین است هر خیالی که نقش می بندم به خیال نگا