غزل شمارهٔ ۳۶۹
هر دل که به عشق مبتلا نیست هستش مشمر که گوییا نیست تا دردی درد نوش کردیم دل را به از این دگر دوا نیست رندیم و مدام جام رندان از ساقی و جام می جدا نیست مستیم و خراب در خرابات ما را
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
هر دل که به عشق مبتلا نیست هستش مشمر که گوییا نیست تا دردی درد نوش کردیم دل را به از این دگر دوا نیست رندیم و مدام جام رندان از ساقی و جام می جدا نیست مستیم و خراب در خرابات ما را
غرق آب و آب را جوییم ما آبروی ما ز ما جوییم ما صورت و معنی و جام می مدام آنچه جوییم از خدا جوییم ما خم می در جوش و ما مست و خراب جامی از غیری چرا جوییم ما گنج عشقش در دل ویران ماست
چو میخانه سرایی هیچ جانیست مقامی همچو صحن آن سرا نیست به هر سو آب چشم ما روان است در این دریا به جز ما آشنا نیست اگر تو طالب عشقی مرا هست وگر تو عقل می جویی مرا نیست نوای ما نوای ب
موجود حقیقی به جز از ذات خدا نیست ماییم صفات و صفت از ذات جدا نیست جز عین یکی در دو جهان نیست حقیقت گر هست تو را در نظرت غیر مرا نیست عشق است مرا چاره و این چاره مرا هست درد است دو
جان ما بی عشق جانان هیچ نیست درد دل داریم و درمان هیچ نیست در همه جان جز که هم جان هیچ نیست تن چه باشد زانکه هم جان هیچ نیست بگذر از دنیی و عقی باده نوش جز می و ساقی رندان هیچ نیست