غزل شمارهٔ ۱۰۴۱
عشق آمد که بلا آوردم این بلا بهر شما آوردم دردمندی گه دوا می جوید درد درد است دوا آوردم عشق گوید که منم محرم راز خبر سر خدا آوردم عشق شاهست و منم بنده او خدمتش نیک به جا آوردم عمر
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
عشق آمد که بلا آوردم این بلا بهر شما آوردم دردمندی گه دوا می جوید درد درد است دوا آوردم عشق گوید که منم محرم راز خبر سر خدا آوردم عشق شاهست و منم بنده او خدمتش نیک به جا آوردم عمر
دل دارم و جان بدو سپردم نیکی کردم نکو سپردم با زلف نگار عهد بستم بشکستم و مو به مو سپردم هر نقش که در خیال آمد او دیدم و او به او سپردم با آینه روبرو نشستم تمثال خوشی به او سپردم ر
عشق او هر ساعتی بنوازدم هر نفس سازی دگر می سازدم گوییا من چنگم اندر چنگ او گه زند گاهی خوشی بنوازدم تا ز ما شوری در اندازد به ما چون نمک در آب خوش بگذاردم چون جمال حسن عشق آمد پدید
آتش عشق تو جان می سوزدم هر نفس کون و مکان می سوزدم عود دل در مجمر سینه به عشق خوش همی سوزم چو آن می سوزدم مهر تو شمعی و دل پروانه ای بی محابا خوش روان می سوزدم معنی عشق تو بر زد آت
بیا و همدم ما شو به عشق او یک دم مباش غافل از این دم به جان بجو یک دم مدام همدم جامیم و محرم ساقی به جان او که نجوییم غیر او یک دم دمیست حاصل عمرت غنیمتی می دان دریغ باشد اگر گم شو