غزل شمارهٔ ۵۸۵
در خرابات مغان خمخانه جوشی می کند جان مستم از هوای او خروشی می کند باد پیماید به دشت و می رود عمرش به باد زاهدی کو غیبت باده فروشی می کند دردسر می داد عقل از خانه بیرون کردمش ایستا
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
در خرابات مغان خمخانه جوشی می کند جان مستم از هوای او خروشی می کند باد پیماید به دشت و می رود عمرش به باد زاهدی کو غیبت باده فروشی می کند دردسر می داد عقل از خانه بیرون کردمش ایستا
ترک عشقش ملک جان بگرفت و غارت می کند حاکم است و پادشاهانه امارت می کند می کند ویران سرای عقل و بیخش می کند آنگهی از لطف خود آن را عمارت می کند جانفروشی می کند دل بر سر بازار عشق سو
آب چشمم دم به دم از دل روایت می کند قصه جانم به سوز دل حکایت می کند عاشق مستیم و عقل از خانه بیرون کرده ایم در به در می گردد و از ما شکایت می کند دست ما بگرفت آن سلطان و ما را برگر
عاشق جانانم و جانم خروشی می کند مستم و از مستیم خمخانه جوشی می کند خستگان عشق را ساقی شرابی می دهد این دوا از بهر درد درد نوشی می کند می دهد محمود ایاز خویش را تشریف خاص پادشاهی ای
کشته عشق او شفا چه کند مرده درد او دوا چه کند پادشاهی گدای او دارد بینوای درش نوا چه کند راحت جان مبتلا است بلا مبتلا ناله از بلا چه کند دنیی و آخرت مده که دلم رند مست است و این به