غزل شمارهٔ ۶۷۱
جیب شب آفتاب چون بگشود از گریبان روز رو بنمود شب امکان خیال بود نماند هست روز و وجود خواهد بود غیر او نیست ور تو گویی هست او به خود دیگران به او موجود عقل چون شب برفت و روز آمد خاط
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
جیب شب آفتاب چون بگشود از گریبان روز رو بنمود شب امکان خیال بود نماند هست روز و وجود خواهد بود غیر او نیست ور تو گویی هست او به خود دیگران به او موجود عقل چون شب برفت و روز آمد خاط
نور روی او به چشم ما نمود هر چه ما دیدیم غیر او نبود گفتگوی ما خیالی بیش نیست خود سخن فرمود و هم او خود شنود در حجاب عالمی درمانده ای آن چنان گیرش که عالم خود نبود جود او داده به ا
روی خود را به نور دل بنمود نظری خوش به چشم ما فرمود ساقی ما چو رند مستی دید می خمخانه را به ما پیمود دل ما را به لطف خود بنواخت رحمتی هم به جای خود فرمود آتشی رو نمود موسی را در حق
آفتاب از رخ نقاب مه گشود شب گذشت و روز روشن رو نمود شد منور عالمی از نور او یک ستاره گوییا هرگز نبود هر چه موجود است از نور ویست خود کجا موجود باشد بی وجود خانقاه و صومعه در بسته ش
یک نفس یعقوب بی یوسف نبود گرچه هجرانش به ظاهر می نمود هر که را دیدی نمودی یوسفش هر چه بشنیدی ز یوسف می شنود تا مگر یوسف در آید از درش در بر وی هر که بودی می گشود هر که در کنعان بدی