غزل شمارهٔ ۸۴۴
نقش بندی می کند هر دم خیالش در نظر هیچ نقاشی نمی بیند چنین نقشی دگر ماخیال عارضش بر آب دیده بسته ایم لحظه ای بر چشم ما بنشین و دریا می نگر آنکه زاهد در قیامت طالب دیدار اوست می توا
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
نقش بندی می کند هر دم خیالش در نظر هیچ نقاشی نمی بیند چنین نقشی دگر ماخیال عارضش بر آب دیده بسته ایم لحظه ای بر چشم ما بنشین و دریا می نگر آنکه زاهد در قیامت طالب دیدار اوست می توا
نعمت الله است عالم سر به سر نعمت الله در همه عالم نگر آفتابی رو نموده مه لقا گشته پیدا فتنه دور قمر چون یکی اندر یکی باشد یکی آن یکی در هر یکی خوش می شمر ذوق سرمستان اگر داری بیا ا
مدتی گشتیم گرد بحر و بر غیر نور او نیامد در نظر صورت و معنی عالم را ببین گنج و گنجینه به همدیگر نگر گر بقا خواهی که یابی همچو ما در خرابات فنا می بر به سر صد هزار ار رو نماید آن یک
عاشق و رندیم و شاهد در نظر دایما مستیم و از خود بی خبر چشم ما بینا به نور روی اوست روشن است در دیده اهل نظر با خودی خود کجا یابی خدا گر خدا خواهی تو از خود درگذر جز یکی دیگر نباشد
روشن است از نور رویش دیده اهل نظر در نظر بنشین خوشی اهل نظر را می نگر وقت فرصت دان دمی بی عشق او یک دم مزن صحبت عمر عزیز است و غنیمت می شمر ما و دلبر در سرابستان دل همصحبتیم عقل بر