غزل شمارهٔ ۱۳۴۴
نقشی نبسته ایم به غیر از خیال او حسنی نیافتم جدا از جمال او از لوح کاینات نخواندیم هیچ حرف کان حرف را نبود خطی از مثال او ما را هوای چشمه آب زلال نیست تا نوش کرده ایم شراب زلال او
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
نقشی نبسته ایم به غیر از خیال او حسنی نیافتم جدا از جمال او از لوح کاینات نخواندیم هیچ حرف کان حرف را نبود خطی از مثال او ما را هوای چشمه آب زلال نیست تا نوش کرده ایم شراب زلال او
آینه جمال او نیست به جز جلال او نیست به جز جلال او آینه جمال او مست می زلال او جان منست روز و شب جان منست روز و شب مست می زلال او صورت بی مثال او داده مثال خود مرا داده مثال خود مر
هوای خویشتن بگذار اگر داری هوای او غنیمت دان اگر یابی در خلوتسرای او نخواهی دید نور او اگر دیدت همین باشد طلب کن نور چشم از ما که تا بینی لقای او مقام سلطنت خواهی گدای حضرت او شو ک
نوای عالمی بخشی اگر یابی نوای او همه بر رای تو باشد اگر باشی برای او مقام سروری جویی سر کویش غنیمت دان بهشت جاودان خواهی در خلوتسرای او به جانان جان سپار ای دل که کار عاشقان اینست
چشم عالم روشن است از آفتاب روی او هر چه می گویند مردم هست گفت و گوی او جان چه باشد تا که باشد قیمت جانان من هر دو عالم قیمت یک تاره ای از موی او از عرب آمد ولی ملک عجم نیکو گرفت شا