قطعهٔ شمارهٔ ۱
قرب صدسال عمر من بگذشت قصد موری نکرده ام به خدا نان خود خورده ام ز کسب حلال مال غیری نخورده ام به خدا در خرابات عشق رندانه روزگاری سپرده ام به خدا به خدا زنده ام به حق رسول گرچه از
۱۳۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
قرب صدسال عمر من بگذشت قصد موری نکرده ام به خدا نان خود خورده ام ز کسب حلال مال غیری نخورده ام به خدا در خرابات عشق رندانه روزگاری سپرده ام به خدا به خدا زنده ام به حق رسول گرچه از
ماسوی الله جز خیالی نیست می بینم به خواب این چنین نقش خیالی قابل تعبیر نیست در سر زلفش دل ما مدتی پابست شد این چنین دیوانه را خوشتر از آن زنجیر نیست کی رسد هرگز به مقصودی درین راه
تا اعتباری کرده ام این سایه و آن آفتاب از اعتبار خویشتن بودم یکی و دو شدم چون در حقیقت ذات من هرگز نمی گردد ز جا چون نامدم از هیچ جا آخر نگویی چو شدم ما را اگر داری نظر در موج و در
خطی کو را نه حسن است و نه ترتیب نه در اعراب او فتح است و نه ضم همه تفصیل او اجمال تحقیق همه توحید او تحقیق اعظم کسی بر خواند این خط معما که در عالم نه خود بیند نه عالم نه آغارش شود
تن خرقه و سر کلاه و پایت نعلین نعلین ز پا برون کن و خرقه ز تن بگشا گره زلف و موله می باش آخر چه کنی کله کله را بفکن