قطعهٔ شمارهٔ ۶۵
ما چو حلوایی و حلوا یار ماست صحن ما را پر ز حلوا کرده اند مشکلات عالمی حل وا شده مشکل ما را چو حلوا کرده اند ای که گویی ذره گردد آفتاب قطره ما بین که دریا کرده اند
۱۳۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
ما چو حلوایی و حلوا یار ماست صحن ما را پر ز حلوا کرده اند مشکلات عالمی حل وا شده مشکل ما را چو حلوا کرده اند ای که گویی ذره گردد آفتاب قطره ما بین که دریا کرده اند
آنکه حق را به خویشتن بیند عارفان عارفش نمی دانند وانکه او را به او مشاهده کرد عارف است او و عارفش خوانند پادشاها ملازمان درت به یقینم که نیک نپسندند که دو سه ترکمان بی سر و پا این
ای که پرسی ز حال میر تمور با تو گویم که حال او چون بود گرچه چپ بود راست ره می رفت راستی رفتنش به قانون بود
موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود ممکن دو قسم گشت یکی جوهر و عرض جوهر به پنج قسم شد ای ناظم عقود جسم و دو اصل او که هیولی و صورت است پس نفس و عقل
در نی نیزه بین که رفعت او با تو گویم چنانکه می باید روید او و زیاده می گردد بند بر بند او بیفزاید تا شود نیزه ای بدان رفعت که از او کارهای نیک آید آدمی اینچنین شود عالی عالم است آن