شمارهٔ ۱۱۷
اسیر شهرستانیدوزخ اقلیم خودنمایی ها
جان مرحله برهنه پایی ها
بسیار ز جانب وفاکیشان
شرمنده شدم ز آشنایی ها
خوابی است تمام عمر در عالم
تعبیرش داغ آشنایی ها
از عالم راه و رسم بیزارند
هم شهری و طرز روستایی ها
از بخت سیه امیدها دارم
در تاریکی است روشنایی ها
عاجز شده ام ز شکر نومیدی
رابح گشتم ز ناروایی ها
شایسته امتیاز گردیدم
دیدم از بس که خودستایی ها
دیدیم اسیر در گرفتاری
فارغ نخورد غم رهایی ها
