شمارهٔ ۵۰۱
اسیر شهرستانیگل پژمرده رنگی غیر حسرت برنمی دارد
دل افسرده داغی جز خجالت برنمی دارد
شهید جلوه او خاطر آسوده ای دارد
که خوابش سر ز بالین تا قیامت برنمی دارد
ندانم چون کریم از خجلت سایل برون آید
دلی تا خون نگردد رنگ منت برنمی دارد
دل دیوانه از قید عالم رسته ای دارم
که ناز مهر و تمکین عداوت برنمی دارد
