شمارهٔ ۱۰
اسیر شهرستانیمن که گشتم خاک ره پروای افلاکم چرا
من که کردم ترک سر از دردسر باکم چرا
رشک دل با دیده کم از اختلاط غیر نیست
کس چه می داند که در بزم تو غمناکم چرا
انتظار باده را هم نشیه ای در جام هست
گر نمی دانی مقیم سایه تاکم چرا
من که گشتم خاک ره پروای افلاکم چرا
من که کردم ترک سر از دردسر باکم چرا
رشک دل با دیده کم از اختلاط غیر نیست
کس چه می داند که در بزم تو غمناکم چرا
انتظار باده را هم نشیه ای در جام هست
گر نمی دانی مقیم سایه تاکم چرا