غزل شمارهٔ ۴ - هفتاد سالگی
سنین عمر به هفتاد می رسد ما را خدای من که به فریاد می رسد ما را سر دوراهی تودیع جسم و جان دارد اجل به موعد و میعاد می رسد ما را گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند دگر چه فایده از یاد
۱۶۲ شعر از شهریار
سنین عمر به هفتاد می رسد ما را خدای من که به فریاد می رسد ما را سر دوراهی تودیع جسم و جان دارد اجل به موعد و میعاد می رسد ما را گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند دگر چه فایده از یاد
شباب عمر عجب با شتاب می گذرد بدین شتاب خدایا شباب می گذرد شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد خوش آن دقایق مستی که زیر سایه بید به ناله دف و چنگ و رباب
جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کرد وداع جاودانی حسرتا با من جوانی کرد بهار زندگانی طی شد و کرد آفت ایام به من کاری که با سرو و سمن باد خزانی کرد رفیق نیمه راهی چون مرا در خواب نوشی
آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب آب رفته است که آن سرو روان بازآورد نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد باز پی
چو آفتاب به شمشیر شعله برخیزد سپاه شب به هزیمت چو دود بگریزد عروس خاوری از پرده برنیامده چرخ همه جواهر انجم به پای او ریزد بجز زمرد رخشنده ستاره صبح که طوق سازد و بر طاق نصرت آویزد