آهو
مردم از حسرت آهوروشان و رمشان من ندانم به چه تدبیر به دام آرمشان نیک رویان جهان را چو سرشتند ز گل سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
۱۶ شعر از شاطر عباس صبوحی
مردم از حسرت آهوروشان و رمشان من ندانم به چه تدبیر به دام آرمشان نیک رویان جهان را چو سرشتند ز گل سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
چه شد که بر گل عارض گلاب می ریزی ستاره بر رخ این آفتاب می ریزی هزار دیده برای تو اشکریزان است چرا تو اشک به مثال حباب می ریزی
نموده گوشه ابرو به من مهی لب بام هلال یک شبه دیدم به روی بدر تمام چو دیدمش به لب بام من به دل گفتم که عمر من بود این آفتاب بر لب بام
دست برزخ گرفت و سوخت مرا نیست این سوختن ز حکمت دور هرکجا اوفتد بسوزاند عکس خورشید از پس بلور
ابروی تو رفته رفته تا گوش آمد گیسوی تو حلقه حلقه تا دوش آمد از لعل لبت خون سیاوش چکید زان خون سیاوش دلم جوش آمد
در آب پر غراب افتاده مگیر یا توده مشک ناب افتاده مگیر پیچیده به روی آب دود سیهی آتش به میان آب افتاده مگیر