شمارهٔ ۴۰ - تجدید مطلع
وفایی شوشتریخواهد اگر به جلوه آن روی منور آورد
آینه ی جمال خورشید مکدر آورد
جز رخ و زلف و قامت معتدلش در این جهان
کس نشنیده سرو را سنبل و گل بر آورد
برگذرد به هر زمین با قد و قامتی چنین
تا به قیامت از زمین سرو و صنوبر آورد
گیسوی چون کمندش افکنده زدوش تا کمر
تا به کمند و بند خورشید به چنبر آورد
وه چه علی اکبری آنکه چو مهر خاوری
برگذرد ز چرخ اگر هی به تکاور آورد
برگذرد زچرخ و از سم سمند تیز تک
شکل هلال و اختر و ماه مصور آورد
درگه رزم رمحش از رامح چرخ بگذرد
نیزه ی او شکست بر گنبد اخضر آورد
الحذر الحذر به گردون رسد از نبرد او
بانگ امان والامان گوش جهان کر آورد
العجل العجل زتیغش به قتال دشمنان
قابض روح را در آن مرحله مضطر آورد
تا شده زعفرانی از خوف رخ عدوی او
چهره ی او ز تیغ چون لاله ی احمر آورد
