شمارهٔ ۲۰۶
طغرای مشهدیخویش را تا جمع کردم بهر گلگشت رخت
همچو سنبل پیش را هم را پریشانی گرفت
دل نخواهد داشت دست صدق از دامان صبح
زان که تعلیم صفا زان پیر نورانی گرفت
خویش را تا جمع کردم بهر گلگشت رخت
همچو سنبل پیش را هم را پریشانی گرفت
دل نخواهد داشت دست صدق از دامان صبح
زان که تعلیم صفا زان پیر نورانی گرفت