شمارهٔ ۱ - قصیدهٔ بزرگان - طغرل احراری | ناهیدشمارهٔ ۱ - قصیدهٔ بزرگان
طغرل احراریخانه هستی که اساسش فناست
بام و درش جمله به دوش هواست
عکس سوال تو جواب تو شد
هرچه ازین کوه شنیدی صداست
چند شوی بانی طول عمل
قصر وجود تو که بی متکاست
نیست به جز پرده مضراب غم
زیر و بم نغمه ما زین نواست
سوختنم خنده پروانه شد
شمع کند گریه به حالم رواست
می روم از خویش چو بوی سمن
لیک خم زلف تو زنجیر پاست
بس که ز بهر تو شدم همچو نی
ناله هر بند ز بندم جداست
نیست کسی دادرس حال من
همدم شب های فراقم خداست
در پس شام غمم از مهر تو
وای که من بی تو قضا می کنم
زلف تو مخصوص ولیکن به ماست
گرچه در اوج فلکم چون هلال
حاصلم از عشق تو قد دوتاست
یا مگر اندر کف پایت حناست
طغرل ما را که جهان خونبهاست
کیست چو من فارس میدان نظم
گویی سخن با کی و چوگان کراست
کوه و بیابان همه یکسان مراست
چند غزل قافیه جولان نماست
حیف که لؤلؤی سخن کم بهاست
آنچه که گفتند و نوشتند راست
بیدل دانا که ازو نکته هاست
در فن حکمت همه را رهنماست
ابر حکم را سخنش قطره هاست
لیک چو او مثنوی گویی کجاست
کم سخن است لیک گمانش رساست
چین سخن راست چو خاقان چین
چینی نظمش همه رنگین صداست
خاتم او را همه فیروزه هاست
بیشتر از گفته او مدح هاست
صدرنشین در بر خوارزم شاست
آنچه که گفته ست ز حمد و ثناست
گرچه رضی شاعر عاشق وش است
راضی ازین شیوه به عشق خداست
شیوه او دور ز زرق و ریاست
گرچه که شطاح بزرگ است لیک
کار سخن دیگر ازین کارهاست
گفته سلمان همه را دیده ام
شاعر خوش لهجه شیرین اداست
نغمه هرسه همه از یک صداست
او کی و با سعدی مقابل شدن
آنچه سخن هست ز حوا جو نشان
مانده است از وحشی دو سه مثنوی
شاهی برون گشته است از سبزوار
باغ کلامش بری از سبزه هاست
در چمن نظم از او رنگ هاست
گرچه نه او سنی و من شیعی ام
از پس بیدل به سخن همچو او
داد سخن داد و گذشت از جهان
ناصرالدین خسرو ایران زمین
داد هرآن چیز دل او بخواست
این چه طریق کرم و بخشش است
آنچه ادا گفته به دیوان خویش
دختر شه شهره به زیب النساست
نرگسی و مکتبی در کوچه هاست
موم سیاه است نه چون مومیاست
چند غزل گفته ناصر علی است
بوالفرج آن شاعر معنی بلند
لیک به تاک سخنش غوره هاست
افلح شاعر که شکر گنجی است
از سخنش مخزن و گنجینه هاست
اوحدی هرچند که از اولیاست
هاله اش اندر مه بیدل سهاست
نیست به ترکی چو فضولی دگر
باده همان باده بود هرکجاست
بی غزل است لیک رباعی سراست
شعشعه شعر وی از شعله هاست
عرفی که از عرف سخن غافل است
لیک به یک مثنوی دو هفت سال
اهلی که بود اهل کلام رقیق
اهلا و سهلا همه بی مرحباست
مسند شه عاری ازین بوریاست
لیک کنون یک دو سه طفلند خرد
گر نروند از پی توشیح و هزل
هزل و خرافات ز شاعر خطاست
فاش کنند آنچه که اندر خفاست
زآنکه چو حاتم به کرم نام او
شهره به آفاق به جود و سخاست
وآنکه به علم و ادب و فضل و جاه
جز تو دگر صاحب دیوان کجاست
این همه تدبیر و مواسا کجاست
بین که علی شیر نوایی چه کرد
تا به کنون از کرمش قصه هاست
پایه ات از پایه او نیست پست
این شه ما خسرو عالی طبعاست
قدرش فزون از پسر بایقراست
ای که تو را دولت بی منتهاست
اهل کلامی که به عصر تواند
سنت پیشین نه دگر زین اداست
ختم به نام تو کنون این دعاست