شمارهٔ ۶ - بر غزل بیدل
طغرل احراریچین ابرو خون چکاند مد احسان تو را
آب حیوان جان فشاند لعل مرجان تو را
خضر بر کوثر نشاند خط ریحان تو را
شرم حسن آیینه داند روی تابان تو را
چشم عصمت سرمه خواند گرد دامان تو را
طالب وصل تو شد درس خموشی اعتبار
در حریمت نیست ره از ناله های زار زار
دیده آیینه بر روی تو باشد انتظار
سرمه از خاک شهیدان گر نمی گیرد غبار
کیست تا فهمد زبان بی نوایان تو را
کار قانون محبت آنقدر بی ساز نیست
هیچ آهنگی درین محفل به از آواز نیست
لیک غیر از خاموشی کس محرم این راز نیست
در تماشایت همین مژگان تحیرساز نیست
هر بن مو چشم قربانیست حیران تو را
طایر عشقم چو شبنم آشیان در اوج کرد
