شمارهٔ ۸۹ - وادی عشق
داغت ای تشنه جگر بر جگری نیست که نیست سر سودای تو در هیچ سری نیست که نیست پای مردانه نهادی به ره وادی عشق گرچه دیدی که در آن ره خطری نیست که نیست تشنه لب جان به سپردی به لب آب روان
۱۰۸ شعر از ترکی شیرازی
داغت ای تشنه جگر بر جگری نیست که نیست سر سودای تو در هیچ سری نیست که نیست پای مردانه نهادی به ره وادی عشق گرچه دیدی که در آن ره خطری نیست که نیست تشنه لب جان به سپردی به لب آب روان
در کرب و بلا خواندند چون سید بطحارا کوفی ز ره تلبیس آن شافع فردا را بستند به رویش آب آن قوم شرر افروزا کردند دریغ از وی مهریه زهرا را کشتند لب تشنه او را به لب دریا از خون تنش کردن
زینب به زمین دید چو صد پاره تنی چند پژمرده ز کین دید گل یاسمنی چند تنها به زمین دید فتاده همه بی سر بر نوک سنان رفته سر بی بدنی چند یکجا به سنان رفته سر بی تن چندی یکجا به زمین خفت
ای سر به سنان رفته تن افتاده به میدان گویا خبرت نیست زما جمع اسیران تو رفته به خوابی و نداری خبر ای شاه کز هجر تو ما را نرود خواب به چشمان کشتند لب تشنه تو را بر لب دریا دادی ز وفا
برادر جان مگر رفته به خوابی که زینب را نمی گویی جوابی برایت درد دل تا کی شمارد چه خواب است اینکه بیداری ندارد ولی حق داری ای جان برادر که میدانم نداری در بدن سر چرا ازتن جدا گشته س