شمارهٔ ۸۸ - صف مژگان
ترکی شیرازیچندای شوخ پری چهرهتو باحیله و رنگ
شیشه عمر مرا می زنی از خشم به سنگ
من به فکر تو و تو با دگران باده گسار
من به تو بر سر صلح و تو به من بر سر جنگ
صف مژگان تو ای شوخ دل آرادیدم
یادم آید زصف آراستن لشکر زنگ
گیسوی مشک فشان است تو را بر سر دوش
یا که بر شاخ صنوبر شده زاغی آونگ
من که از نوک قلم صورت مویی بکشم
نتوانم که زنم نقش میانت بی رنگ
خواستم شعری در وصف دهانت گویم
نتوانستم و گردید مرا حوصله تنگ
ترکی از بخت بد افتاده زشیراز به هند
ترسم آبشخورش آخر بکشد سوی فرنگ
