شمارهٔ ۵۳۱
واعظ قزوینیدیده چون شبنم برین گلزار عبرت باز کن
گریه بر انجام کار خویشتن آغاز کن
چشم رفت وگوش رفت و عقل رفت وهوش رفت
ای دل آمد آمد مرگست چشمی باز کن
استخوانت گشت چون نی ناله یی از دل بر آر
قامتت شد چنگ قانون فغان را ساز کن
یک دوروزی خواب غفلت کن بچشم دل حرام
تا قیامت در فراش خاک خواب ناز کن
خاک پا شو تا شود دشمن زبد گویی خموش
خویشتن را سرمه خصم بلند آواز کن
زهر چشمش نوش کردن کار هر بیظرف نیست
میکش ای دل ناز آن طناز و بر خود ناز کن
واعظ این وحشت سرا کی جای بال افشانی است
گر فراغ بال خواهی زین قفس پرواز کن
