شمارهٔ ۶۲۷
واعظ قزوینیز مرگت دوستان را آن قدرها نیست پروایی
شود زین زهر کام جملگی شیرین بحلوایی
ز ابنای زمان یار نوی هر روز پیدا کن
که هرگز یاری امروزشان را نیست فردایی
نمیجویند در خلوت بجز خواب و خور و راحت
نمیگویند در صحبت بغیر از حرف دنیایی
باین وحشت فزایان جای الفت نیست میخواهم
دلی از شهر بیزار و دماغ سر بصحرایی
بسی سر در هوا و پا به گل بودم کنون باید
سرپا در گلی از سجده آه عرش پیمایی
فتاده بر سر هم کار و مزدور بدن کاهل
غم آرام سوزی کو و درد کار فرمایی
چو دندانی که افتد از دهن وقت جوانیها
شوم غمگین بر آرم از دهان گر حرف بیجایی
نداری در ره دنیا جوی اندیشه فردا
همه اندیشه اما از برای رزق فردایی
بود یکدست مرگ جمله گر درویش گر منعم
چو اسکندر بری دست تهی هرچند دارایی
کفت خالیست از دنیا و دل پر از غم دنیا
نداری گرچه دنیا واعظ اما ز اهل دنیایی
