شمارهٔ ۶۷
وحشی بافقییارب مه مسافر من همزبان کیست
با او که شد حریف و کنون همعنان کیست
ماهی که چرخ ساخت به دستان ز من جدا
تا با که دوست گشته و همداستان کیست
تا همچو ماه خیمه به سر منزل که زد
وز مهر با که دم زند و مهربان کیست
آن مه کزو رسید فغانم به گوش چرخ
یارب نهاده گوش به سوی دهان کیست
وحشی همین نه جان تو فرسوده شد ز غم
آنک از غم فراق نفرسود جان کیست
