قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در ستایش میرمیران - وحشی بافقی | ناهیدقصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در ستایش میرمیران
وحشی بافقیالاهی تا زمین باد و زمان باد
به حکمت هم زمین هم آسمان باد
کمین جولانگه خورشید رایت
فضای باختر تا خاوران باد
زمین مسندگه کمتر غلامت
بساط قیروان تا قیروان باد
پناه ملک و ملت میرمیران
که امرت حکم فرمای جهان باد
جناب و سده فرهنگ و بختت
ملاذ و ملجاء پیر و جوان باد
حریم ساحت انصاف و عدلت
مقر و مأمن امن و امان باد
به کاخ همتت اطباق افلاک
به جای پایه های نردبان باد
ابد پیوند عمر دیر پایت
بقای جاودانی را ضمان باد
چو سوسن برگها یکسر زبان باد
تمام غنچه های گل دهان باد
سپردار ریاحین از خزان باد
چو آتش در هوای مهر جان باد
ریاضی کن شد از بخت تو سرسبز
نهال انگیز جوی کهکشان باد
در آن ایوان که بنشینی چو شاهان
گدایی منصب سلطان و خان باد
ز عالم گیر شاهان جهان بخش
دیاری را که خواهد فتنه ویران
در او آثار قهرت قهرمان باد
چو مرزی خواهد آبادانی از من
در او تأثیر لطفت مرزبان باد
از آن سوی مکان وز لامکان هم
ز قدرت کاروان در کاروان باد
ز رفعت سایبان در سایبان باد
به سان گوهر اندر ریسمان باد
صف مژگان و چشم فرقدان باد
سمندت هم به پیکر هم به پویه
کهن داغ تواش بر روی ران باد
ز حفظت تاب در تاب کتان باد
در آتشخانه نم را پاسبان باد
به کیف و کم گزندی نارسیده
ز حفظت آب و آتش را قران باد
به جای دود نیلوفر عیان باد
جهان را بخششت بی بحر و کانست
دل و دستت به جای بحر و کان باد
در سد خانه گنج شایگان باد
متاع هر دو عالم رایگان باد
عقاب و صعوه در یک آشیان باد
به تیهو باز را در دور دادت
نه تنها وصل وصلت درمیان باد
عزالان را به دورت دست بازی
روان چون آتش اندر پرنیان باد
اسد گاو فلک را پاسبان باد
چو کلب گرسنه از خوان جودت
اسد در حسرت یک استخوان باد
رسیده جان به لب از جوع کلبی
بداندیش تو بر هر در دوان باد
بسان سگ دو چشمش چار و هر چار
سفید اندر ره یک پاره نان باد
به هر در کز اجل بانگی بر آید
در او طفل عدویت در فغان باد
به چاهی در رود هر جا نهد پای
ز بس بند بداندیشت گران باد
عنان در دست مرگ ناگهان باد
رگ و پی ریشه ریشه خون بر او خشک
ز خوفت خصم را چون زعفران باد
چو راز اندر نهاد راز داران
به سر نیستی خصمت نهان باد
اجل چون دست بندد بر حسودت
بلا تیر و قضای بد کمان باد
اجل چون غرق خون آید ز رزمی
سر بد خواهت او را بر سنان باد
عدویت را میان جسم و جان باد
به گاه صور هم جان و تنش را
همان سدی که بود اندر میان باد
ثنایت زیور نطق و بیان باد
چو وحشی گرچه چوی وحشی یکی نیست
هزارت مدح گوی و مدح خوان باد
اگر یک نکته سنجد کلک نطقش
ورای مدح تو سهو اللسان باد
به عکس این دو سال رفته با او
ترا احسان و لطف بی کران باد
به هر هنگامه ای سد داستان باد
ز بس لطف تو طبع بذله سنجش
پشیمان از ثنای دیگران باد
الا تا جسم محتاج مکان باد
به گیتی هرکجا صاحب مکانیست
به حکمت زنده چون جسم از روان باد