قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش میرمیران - وحشی بافقی | ناهیدقصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش میرمیران
وحشی بافقیباد فرخنده عید و فصل بهار
بر تو و شاهزاده های کبار
میر میران که روی خرم تست
عید احرار و قبله ابرار
بر یمین و یسار تو چو روند
آن دو شهزاده فلک مقدار
اله اله چه رشکها که برند
بر هم وقدر هم یمین و یسار
ای ترا آسمان جنیبت کش
وی ترا آفتاب غاشیه دار
کوه را همچو برق سرعت داد
هر کجا عزم تو نمود گذار
برق را همچو کوه ساکن ساخت
هر کجا حلم تو گرفت قرار
مور با حفظ تو برون آید
از ته پای پیل بی آزار
خصم بیهوده گردگو می کرد
بر فلک نسر طایر ایمن نیست
کبک خود چیست و بر سر کهسار
گر به دیوار بر کشد به مثل
تن رود سرنگون که کوته چاه
بد سگالت که مرد وخاکش خورد
بلکه از خاک او نماند غبار
لحدش دیدمی به خواب که بود
همچو سوراخ مار تیره و تار
پای تا سر سیاه گشته چو قار
مانده یک مشت نشتر و مسمار
صولتت چون رود به دفع مضار
جز خط راست ناید از پر گار
ای جهان را به ذاتت استظهار
واجب العرض خود به خدمت تو
هست یکسان چه یار و چه اغیار
وانکه محتاج اوست هر کس هست
خواه بدکار و خواه نیکوکار
هر کرا پیش خلق خواهد خوار
مدتی قبل از آن که یابم بار
دم ازین خاندان زدم چون کرد
این کشش ذاتی است و هر ذاتی
من نمی خواهم از تو غیر از تو
او نمی خواهد از تو جز دینار
همت هر کس از تو چیزی خواست
اینکه مدح تو می کنم تکرار
خاصه زینسان گداییی که گدا
از چه کس از کسی که گوید چرخ
آنقدر گویم ای که دست و دلت
مایه بخش معادن است و بحار
که گدای توام نه از همه کس
همه کس داند از صغار و کبار
همه دست و زبان چو بید و چنار
که طلب می کنند پنج از چار
چه عجب گر ز بیم طامعه شان
وحشی این شکر و این شکایت چیست
تا کی و چند طی کن این تومار
تا جهان را بهار و عیدی هست
در جهان باشی ای جهان وقار
خرم و خوش چو عید و فصل بهار