بخش ۲۵ - در بیان گرفتاری فرهاد به کمند عشق شیرین - وحشی بافقی | ناهیدبخش ۲۵ - در بیان گرفتاری فرهاد به کمند عشق شیرین
وحشی بافقیچو دید آن نوش لب شوخ پریزاد
که فرهاد است در آن صنعت استاد
صلاح آن دید چشم شیر گیرش
که با تیر نگه سازد اسیرش
به مشکین طره سازد پای بستش
دهد کاری که می شاید به دستش
غرورش مصلحت را آنچنان دید
که باید مایه دید و پایه بخشید
نخستین شرط عشق است آزمودن
نشاید هرکسی را در گشودن
بسا کس کز هوس باشد نظر باز
بسا کز عشق باشد خانه پرداز
بباید آزمودش تا کدام است
هوس یا عاشقی او را چه کام است
به او گر نرد یاری می توان باخت
نگه را گرم جولان می توان ساخت
توان از سر به آسان کرد بازش
خصوصا چون منی از بخت بدکار
مدامم با هوسناکان فتد کار
مرا نتوان هوس زد بعد از این راه
که خسرو کرده زین نیرنگم آگاه
وزان پس با هزاران دلستانی
شد آن مه بر سر شیرین زبانی
ز شرم پرده داران هوا خواه
سخن در پرده راند آن ماه آگاه
که او را دل موافق با زبان است
مرا چشم از پی آن صنعت آراست
که از زر چشم او بر کار فرماست
چو مزدوران نظر نبود به سیمش
نه رنجش از پی پا رنج باشد
کند کاری که صاحب گنج باشد
به لعلی قانع ار کانی نباشد
به نانی فارغ ار خوانی نباشد
نگردد مانعش یک گل ز گلزار
که نتوان دور گردونش ز جا کند
چون عهد عشق بازان لایزالی
چو عاشق گاه رنج و گاه خواری
نه قصر و کاخ در کار است ما را
که از این نوع بسیار است مارا
غرض مشغولی و خاطر گشاییست
از این بگذشته صنعت آزماییست
هر آن صنعت که داری کارفرما
یکایک گفتنی ها را چو بشمرد
ز لب جان داد و از گفتار دل برد
ز جان آرام برد از دل شکیبش
سخن را با نیاز افکند پیوند
به پیش عارضت گل خوار باشد
شکر را تا به شیرینی بود نام
کند شیرینی از لعل لبت وام
فلک را تا فروغ از اختران است
زمین را تا طراز از دلبران است
ولی چون التفات مقبلان است
چه غم آنرا که از ناقابلان است
کز او سنگی شود لعل بدخشان
چو سعی ما و لطف کارفرماست
به خوبی کارها چون زر شود راست
مرا گفتی که از زر دیده بردار
که کارت همچو زر گردد در این کار
امیدم هست نی بر سیم و بر زر
توان با شوق کوهی را زجا کند
فسرده خار نتواند ز پا کند
به خود این کار را مشکل توانم
در این کار ار دلم گیرد ثباتی
کنیزان حرف شیرین چون شنیدند
به فرهاد آگهی دادند از کار
که این بانوی ما بس ناصبور است
مزاجش نازک و طبعش غیور است
به رنجش چون دل او هیچ دل نیست
سرشتش گویی از این آب و گل نیست
به خونریزی عتابش بس دلیر است
که هم پیمان شکن هم زود سیر است
اساسی را به گردون گر برآرد
به اندک رنجشی از پا در آرد
ز بس نازک که طبع آن یگانه ست
مدامش از پی رنجش بهانه ست
ز بی پرواییش طبعی ست مغرور
به عاشق سوزیش خویی ست مشهور
چو خویش آتشین کین بر فروزد
نه از کار و نه از بیداد رنجه
در این سودا قدم نه ورنه زنهار
سر خود گیر و وقت خود نگه دار
گرت از عاشقی پیرایه ای هست
کرا زاین نغزتر سرمایه ای هست
گرت مرهم فرستد ور زند نیش
و گر مزدوری او را نیز کار است
درم بسیار و گوهر بی شمار است
ورا چندان که خواهی کم نباشد
مرا کاری که اول بار فرمود
چه مزدی بهتر از این دارم امید
که شیرین بهر این کارم پسندید
به من بخشید ای من خاک راهش
اگر شکرانه را جان برفشانم
مگوییدم که از خویش بیندیش
گرت مرهم فرستد ور زند نیش
کجا زان طبع نازک باک دارم
در این سودا چرا باشد زیانم
که او نازک دل و من سخت جانم
در این کار او سزد کاندیشه دارد
مرا دربار سنگ او شیشه دارد
هوسناک است آن کز رنجش یار
بیندیشد که با هجران فتد کار
به هر کاری مراد خویش جوید
مرا کام دلی زان دلستان نیست
چه کام دل دلی اندر میان نیست
هم از خود کاهد و برخود فزاید
ولی چون از میان برخاست عاشق
همان خواهد که دلبر خواست عاشق
به دل خواهش بود دل نیست با او
وگر آسان و مشکل نیست با او
ور از هجرش خمار از وصل مستی است
نباشد عشقبازی خود پرستی ست