بخش ۴۲ - پاسخ دادن شیرین پرستاران را
وحشی بافقیبگفت از راز من پوشیده دارید
شبی با کوهکن بازم گذارید
که در عشقم به جز خواری ندیده ست
ره و رسم وفاداری ندیده ست
به سنگ و آهن از من یار گشته ست
ز سختی محنتش بسیار گشته ست
به یادم می تراشد کوه را روی
به رویش می رود از خون دل جوی
تنش زار و دلش بیمار عشق است
زیان و سودش از بازار عشق است
ز هجرم جز دل پر غم ندارد
به زخم از وصل من مرهم ندارد
که تا نخل قدم بر بار دیده ست
رطب ناخورده نیش خار چیده ست
بیارایید امشب محفلم را
دهید از کوهکن کام دلم را
گلم بی بلبلی خندان نگردد
سرم بی شور با سامان نگردد
لوای شادکامی بر فرازید
می و نقل و کباب آماده سازید
اگر سیب سفاهان نیست غم نیست
