ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۱۶ - استشهاد آوردن حکایت سلطان محمود که امیرانش از حسد میگفتند که چرا پیش سلطان، ایاز از ما مقربتر باشد و دریافتن سلطان ضمیر ایشان و بشکستنِ گوهر شبافروزشان امتحان کردن و ناشکستن ایشان گوهر را و تحسین کردن پادشاه و عاقبت به دست ایاز رسیدن و شکستن ایاز آن گوهر شبافروز را - سلطان ولد | ناهید
شاعران / سلطان ولد بخش ۱۶ - استشهاد آوردن حکایت سلطان محمود که امیرانش از حسد میگفتند که چرا پیش سلطان، ایاز از ما مقربتر باشد و دریافتن سلطان ضمیر ایشان و بشکستنِ گوهر شبافروزشان امتحان کردن و ناشکستن ایشان گوهر را و تحسین کردن پادشاه و عاقبت به دست ایاز رسیدن و شکستن ایاز آن گوهر شبافروز را سلطان ولد همچنین بود قصۀ محمود
با ایاز گزیدۀ مسعود
باژگون نعل ها نگر به جهان
شاه اندر لباس بنده نهان
بنده بر تخت شسته همچو شهان
شاه همچون غلام بسته میان
نی غلط گفتم این نبود نکو
که یکند آن دو شه مبین شان دو
بگذر از جسم و بنگر اندر جان
همچو در صد وجود یک ایمان
بنده بر تخت پر ز صورت شاه
پس دو را یک ببین گذر ز کلاه
نام او بنده است و معنی شاه
گذر از ابر نام و بین رخ ماه
دارد این سرهای بی حد و عد
در دل و جان خود بجو ز احد
شاه محمود ایاز را چون جان
گفته تا هم وزیر و جمله کبار
از چه از ما ایاز شد مختار
خواند ایاز و وزیر را بسزا
از امیر و وزیر و هرکه بدند
این گهر را که نیست هیچ نظیر
بشکنش خرد و پس برون انداز
گرچه من چون تنم تو همچون جان
حکم تو آتش است و من چون موم
کی روا دارم اینکه گوهر را
هر امیری که بد به حضرت او
از که و از مه و بد و نیکو
هر یکی را بخواند و داد گهر
همه خوشدل شدند و شاد شدند
چون تو کافر نیی سوی کیش آ
این گهر را بگیر و بشکن زود
زد بر آن گوهر او یکی سنگی
کرد چون سرمه خرد آن در را
بعد از آنش چو گرد داد بباد
بر در آن به بود که سنگ زنم
خود در امر شه است و آن سنگ است
بهر روپوش بروی آن رنگ است
هرچه زاد از جهان فنایش دان
گرچه باشد زر و در و مرجان
گونه گون جامه از بد و زیبا
لون لون از برنج و از بریان
سرخ و زرد و سپید اندر خوان
ترش و شیرین به نزد هر مهمان
رسته از خاک دان تو این همه را
گشته مطلوب خلق چون رمه را
گر ترا هست بوی ز اهل یقین
گذر از رنگ و بوی و نقش و نشان
چون تو جانی برو سوی جانان
سوی بی سوی تازه چون مردان
جود کن خویش چون جوانمردان
مکن از بوی و رنگ ره را گم
کان بود عاریت چو می در خم
روشنی از خور است نه از خانه
زاده ی خاک اگر نه خاک بود
نیک و بد جمله اندر آخر کار
پس یقین دان که جمله خاک بدند
گرچه در رنگ ها نهفته شدند
خاک و باد است قوت نفس چو مار
کمترک خور از آن مخور بسیار
پیش از آنکه شود چو کوه کلان
زانکه چون نفس سرکشت از نان
نان بود خاک و باد باشد جاه
جاه چاه است دور شو از چاه
زین دو شد سرکش و عدو فرعون
چون نبودش ز حق عنایت و عون
قوت مار است خاک و باد بدان
تو همان قوت می خوری به جهان
چونکه نان و خورش شود افزون
نخورد زین دو آنکه حق بین است
غیر این لقمه خور گر انسانی
حکمت و علم اگر شود خور تو
زان خورش ها شوی ز سلک ملک
چون ملک بر روی به بام فلک
دشمنان را ز بیخ و بن بکنی
از تر و خشک و نیک و بد چیزی
چون شود در تو نیست وصف بشر
ذات تو بگذرد ز خیر و ز شر
زانکه این هر دو وصف اضدادند
این دو را نیست در یکی گنجا
زانکه اعداد جمله لا گردند
مار نفس اژدها از این دو شود
چون از این دو همی خوری شب و روز
همچو لقمان غذا ز حکمت خور
علم و حکمت غذای املاک است
سفره و خوان آن بر افلاک است
پیششان بی شمار نقل و شراب
ساز و آواز و نای و چنگ و رباب
در چنان جنتی که هست در او
چار جوی است اندر او چو روان
شهد و شیر و شراب و آب روان
زان نوا برگ و بر شده رقصان
گشته پر بار از آن هوا اغصان
طرب و ذوق و عشرتش باقی است
عاشقان را در آن خدا ساقی است
اینچنین عیش را همیشه سزید
هر که او جان پاک در تن خاک
یافت رست از زیان و نقص و هلاک
بر فلک رفت و آن قمر را دید
کم خور از خاک تا نگردی خاک
ساز همچون فرشته قوت از پاک
همه را آنچنانکه هست به علم
دیده اند از بلند و پست به علم
چون از ایشان نهان نشد اسرار
وانچه باشد به نزد تو محبوب
علم حق را چو مظهرند ایشان
پیششان رو که رهبرند ایشان
تا شوی رشک جن و انس و ملک
چونکه ایشان نهند آن سو گام
چون مه و مهر و بی فلک تابند
آن جهان عکس نور ایشان است
گرچه بی جسم آن جهان جان است
کین جهان از وی است زاینده
بود از کانشان کم از مثقال
تا ز مهرش شوی چو چشمه ی مهر
امر او را چو نیست هیچ بها
بشکن از بهر امر او چو ایاز