بخش ۲۸ - رجوع ولد به قونیه در رکاب شمسالدین
سلطان ولدبازگشت از دمشق جانب روم
تا رسد در امام خود مأموم
شد ولد در رکاب او پویان
نز ضرورت ولی ز صدق و ز جان
شاه گفتش که شو تو نیز سوار
بر فلان اسب خنگ خوش رفتار
ولدش گفت ای شه شاهان
با تو کردن برابری نتوان
چون بود شه سوار و بنده سوار
نبود این روا مگو زنهار
به سواری تویی شها لایق
که تو معشوقی و منم عاشق
تو یقین خواجه ای و من بنده
بلک جانی و از توام زنده
واجب است اینکه من پیاده روم
در رکابت به فرق سر بدوم
یک مهه بیش راه رفت بپا
بی سکون گه نشیب و گه بالا
گرچه ره صعب بود سهل نمود
زانکه آن رنج قفل گنج گشود
در ره از وی هزار سر بشنید
صد جهان از ورای چرخ بدید
