ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
شاعران / سلطان ولد بخش ۷۱ - در بیان آنکه چون چلبی حسامالدین قدساللّهسره از دنیا نقل کرد خلق جمع شدند و ولد را گفتند که «بجای والد بنشین و شیخی کن. تا اکنون بهانه میکردی که حضرت مولانا قدسنااللّهبسره العزیز چلبی حسامالدین را خلیفه کرده بود. در این حال که او نقل کرد باید که قبول کنی و بهانه نیاوری» و منقاد شدن ولد و قبول کردن شیخی را. سلطان ولد خلق جمع آمدند پیر و جوان
همه شافع شدند لابه کنان
کای ولد جای والد آن تو بود
زانکه پیوسته مهربان تو بود
کردیش با حسام دین ایثار
زانکه بد پیش والدت مختار
چونکه رفت او بهانه ایت نماند
حق تعالی چو این قضا را راند
بعد از او کن قبول شیخی را
خلق را شو امام و راهنما
سر این قوم شو که بی سرور
هیچ کاری نیاید از لشکر
بی شه اسپاه جمله گمراه ند
گرچه کوه اند کمتر از کاه ند
تخت را کن به بخت خود مقرون
تا که در پاش سر نهد گردون
همه حیران فکر و رای تواند
همه بنهاده سر به پای تواند
همه را می شود چو زر ز تو کار
در جهان خوشه چین این خرمن
بنده است اینچنین گزین خرمن
اهل گردون چو این چنین باشند
پیش این رفعت و ز دست شوند
کرد از ایشان ولد قبول و شنید
بی قدم رفت جان به سوی قدم
خلق حیران شدند و گفتند این
می شود در جهان فرید از او
این چنین تحفه هیچ شیخ نداد
خشم را کشت این به زخم بیان
آنچه یوسف نکرد کرد این آن
خلق را زنده کرد از نو باز
در دل جمله کاشت صدق و نیاز
کاین چه مستی است وین چه علم و بیان
خوشتر از راحت است هر جورش
بهتر از راستی از این روی است
چون جز او نیست پس چه جویان است
در وصال از چه روی بویان است
بی نشان می رود ز راه درون
نیست آنجا خود اندرون و برون
تا که گردان شده است چرخ کبود
قال و حالش ز جمله افزون است
اینچنین قال را چه باشد حال
کن قیاس و دو چشم دل می مال
آنچه حق گفت با وی اندر سر
نشود حاصل آن به سعی و جهاد
از کبیر و صغیر و پیر و فتی
زان عطا گر کنون نیند آگاه
گرچه شان از کرم نمود این شاه
چون خبر نیستش که شاه چه داد
بر بد و نیک و خیر و شر آگاه
گردد و راست پوید اندر راه
داند این کان بود عطای عظیم
چون ببخشی نداند او که چه برد
که نه نیکی شناسد و نه بدی
پیش طفل اندک است و بی مقدار
که شد از نور او روان خورشید
آنک ازین نور عشق بی خبر است
مشمر از بشر ورا که خر است
هر که او زین عطای بی پایان
گر نیی همچو منکران در خواب
هرچه هست اندر این جهان می دان
جمله خاک است از طعام و زنان
اول آن خاک بود و رنگی یافت
جهت رنگ بر تو چون مه تافت
عاقل از رنگ کی رود از راه
رنگ های ابد ز بی رنگی است
نز بهار است رنگ سرخ و سپید
بر درخت چنار و بر گل و بید
گونه گون رنگهای خوش در باغ
آن بهاری که اینهمه ز وی است
پاک از رنگها ز داد حی است
اصل بی رنگی است رو سوی اصل
تا شود از تو صد جهان موجود
بهر آن سر ببازد این سر را
هلد این خانه جوید آن در را
بی سر و پا کند به کعبه طواف
فهم این سر به عقل نتوان کرد
هر که را درد نیست درمان نیست
جان کزو زنده نیست آن جان نیست
گرچه ماند به جان مخوانش جان
زنده از چار عنصر است آن جان
چون چراغی که شب شود رخشان
باشد آن نور او ز زیت و فتیل
نیست باقی چو بحر یا چون نیل
چونکه زیتش نماند می مرد آن
قایم از حق بود نه ز آب و ز نان
هست باقی و از فنا دور است
دارد از ذات خود چو زر نیکی
همه لطف است و سر به سر نیکی
بخش ۷۱ - در بیان آنکه چون چلبی حسامالدین قدساللّهسره از دنیا نقل کرد خلق جمع شدند و ولد را گفتند که «بجای والد بنشین و شیخی کن. تا اکنون بهانه میکردی که حضرت مولانا قدسنااللّهبسره العزیز چلبی حسامالدین را خلیفه کرده بود. در این حال که او نقل کرد باید که قبول کنی و بهانه نیاوری» و منقاد شدن ولد و قبول کردن شیخی را. - سلطان ولد | ناهید