شمارهٔ ۱ - در مدح ملک اتسز
ای دو چشم تو بغمزه عالمی بر هم زده آتش اندر دین و عقل دوده آدم زده صد هزاران جان فزون از بهر نقش روی تو بر بساط عشق تو عشاق عالم کم زده در شب تیره فروغ چهره چون روز تو بصد هزاران م
۵ شعر از رشیدالدین وطواط
ای دو چشم تو بغمزه عالمی بر هم زده آتش اندر دین و عقل دوده آدم زده صد هزاران جان فزون از بهر نقش روی تو بر بساط عشق تو عشاق عالم کم زده در شب تیره فروغ چهره چون روز تو بصد هزاران م
ملک بهار گشت مقرر به نام گل ناکام شد ولایت بستان به کام گل بلبل خطیب وار بر اطراف شاخها برخواند خطبه ملکانه به نام گل از دام گل گرفت حذر زاغ حیله گر وندر فتاد بلبل مسکین بدام گل ما
ای برده آتش رخ تو آب روی من رفته دل از محبت و رفته ز کوی من با روی نیکوی تو نماندست هیچ بد کز روی نیکوی تو نیامد بروی من نی از تو هیچ وقت سلامی بنزد من نی از تو هیچ گونه پیامی بسوی
با من آخر صنما جنگ چرا باید داشت وز منت بیهده دل تنگ چرا باید داشت با عدو مردمی و صلح چرا باید کرد با رهی عربده و جنگ چرا باید داشت گر نداری بمن آهنگ روا هست و لیک بر بداندیش من آه
جانادلم به عشق گرفتار می کنی جان مرا نشانه تیمار می کنی بس اندکست میل تو سوی وفا و لیک اندر جفا تکلف بسیار می کنی با من همیشه چرخ ستمگار بد کند تو اقتدا به چرخ ستمگار می کنی داری د